خرید بک لینک
ما را از تاب بازی نجات بده دوستی و محبت بزرگ و کوچیک حالیش نیست..... سلام....این تاب بازی چیز عجیبیه....میردت بالا میاردت پایین...خیلی خوبه...ولی نه همیشه...بعضی وختامیتونی بشینی روش و الکی زل بزنی یه جا...کجا؟؟...هرجا...خیلی خوب...این دوستی و دوس داشتن چیز ترسناکیه...به قول داداش جان مانی صغیروکبیر نمیشناسه...تو دل هرکی رفت بدبختش میکنه...حالا موضوع من درباره همه دوس داشتن نیست...مثلا فرض کنین یه بزرگتری با یه کوچیکتری دوس شده...چمیدونم از همدیگه خوششون اومده ...معمولا همه فکرمیکنن ممکنه کوچیکتره بزرگتره رو بی خیال یشه و بره....کم محلی کنه...اذیت کنه...بعد بزرگتره دلش ناراحت بشه ولی کوچیکتره اصلا براش مهم نیست....بعدش همش بگه و بخنده و این وسطا بزرگتره ناراحتی تحمل میکنه...ولی دوستان... بچه ها یا نوجوونا همشون از بزرگترا خیلی احساساتی تر هستن ...مثلا خودمو بگم...اخلاق عجیب غریبی دارم...فوش میدم...اذیت میکنم مردمو...زیادزیاد میخندم...درسخون نیستم...با همه زود خودمونی میشم...البته نه همه..بیشتر آدما...ولی بچه ها منم یه چیزی سمت چپ بدنم پشت قفسه سینم دارم که تالاپ تولوپ میزنه...خوب...دوس

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از شیطان نجات بده ..مانی میگه خیلی تعجب کردم اصلا شاخ درآوردم.... سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...خوب...این خاطره مال خودم نیست...مال داداش جان مانی خودمونه...خوب...فک کنم احتمالا کوتاه و بی مزه از کار دربیاد ...ولی خوب...مینویسمش....مانی ما بدنسازی یا همون پرورش اندام کار میکنه....بعضی وختا تو خونه...بعضی وختا میره باشگاه پیش دوستاش تک جلسه ای تمرین میکنه...خیلیم گندس هرلحظه ممکنه بترکه...خوب...یه بار که همین چند روز پیش بود مانی میره باشگاه میبینه یه بنر گنده زدن دم در باشگاه که روش یه همچین چیزی نوشته بوده...((((آقایان فلانی فلانی...فلانی...کسب مقام اول و قهرمانی شما را در مسابقات فیزیک تبریک عرض مینماییم...از طرف اعضای باشگاه فلان..)))....خوب...یه همچین چیزایی نوشته بوده حالا دقیقش یادم نیست...شرمنده...خوب...مانی میگه خیلی تعجب کردم اصلا شاخ درآوردم...این بی سوادا چطور توی مسابقات فیزیک اول شدن؟...اصلا مگه ممکنه؟...میگه فک میکردم دارم خواب میبینم ...بالاخره مانی رفته داخل ...اولش میگه چیزی نگفتم...بالاخره رفته کنار مربی باشگاه و ازش سوال کرده جریانو...بعدش میگه مربی کلی بهم خن

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ان الحسین مصباح الهدی و سفینته النجات سلام....الان میتونم یه متن بخاطر اربعین بنویسم...میتونم حسمو کار بندازم...میتونم از انگشتام استفاده کنم...ولی خیلیه خیلیه خیلیای دیگه خیلیه خیلیه خیلی بهتر و بیشتر از من نوشتن...خوب...تصمیم گرفتم یه چیزی که از یه نفر شنیدم بنویسم...یعنی دو نفر با هم حرف میزدن من شنیدم...خوب...یه روز صدام حسین(بچه ها اسم صدام درواقع صدام حسین بوده) میره به حرم امام حسین علیهه سلام و روبروی حرم مبارک وایمیسته و در کمال بی شرمی خطاب به ایشون میگه..(( ای حسین...تو حسینی منم حسینم..تو مردی ولی من زندم...اما مردم همه تو رو دوس دارن وکسی من رو دوس نداره..ای حسین من از تو متنفرم))...خوب...بعد از اینکه صدام این جملات جهنمی و شیطانی رو میگه کلت کمری خودشو درمیاره و سه گلوله به حرم مطهر امام حسین علیهه سلام میزنه...بچه ها زیارت کربلا و حرم امام حسین علیهه سلام در زمان حکومت صدام به روی شیعیان بسته بوده به دستور صدام........خوب...بچه ها صدام الان کجاس؟؟...چی به سرش اومد؟؟...مگه غیر از اینه که بلانسبت شما عین یه میمون ریش دراز از توی یه غار گرفتنش؟؟....قدرتش کجا رفت؟؟...اون کل

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

سلام دوستای خوبم....خوب...اینو زدم...اگه میخایین بفهمین ادامه مطلب زدم یانه..میتونین برین ادامه مطلب...اگه دوستون نداشته باشم چیزی نزدم...ولی اگه دوستون داشته باشم...ادامه هم حتما زدم.....خوب...همیشه دلتون خوش....بای بای

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

همه را از شیطان نجات بده ...اونم اول یه کم نیگام کرد دید چاره ای نداره..... سلام دوستای گلم ...عزیزای خوشکلم...یه خاطره دارم که موضوع خاصی نداره...فقط در حد یه اتفاقه که برای خودم جالبه...الانم میخام براتون تعریفش کنم...خوب...به من افتخار بدین و بخونین...خوب...یه شب از مهمونی اومده بودیم خونه...یعنی منو مانی زودتر اومده بودیم خونه...بعد مانی منو دم در پیاده کرد خودش رفت...منم کلید انداختم دروباز کردم رفتم خونه...یه چیزی دیدم که اولش ترسیدم...یه گربه سیاه که توی حیاط بود ...هیکلشم گنده بود نسبت به گربه های دیگه...جوری بود که حدس زدم ممکنه بهم حمله کنه...منم ناخودآگاه سرش داد زدم..(گم شو)...اونم ترسید...خواست فرار کنه...همونجور که میدونین گربه ها تندی از رو دیوار میپرن میرن بالا درمیرن...اینم خواست همون کاروکنه...اونشب یه چند روزی بود ماشین نیسانمون ..همون آبیه...همونکه واسه کارای باغ و اینا ازش استفاده میکنیم توی حیاط بود...ماشین نیسان روی دوطرف قسمت بارکشه عقبش دو ردیف میله نرده مانند داره که بار توش راحت جا میشه...لوله های نسبتا باریکی هستن...خوب...گربه پرید رو سپر عقب ماشین بازم پرید

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از شیطان نجات بده آخه ترسناکه ...الکی تظاهر کردم که رفتم پایین... سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...خوب...من درسته حیوونا و کلا طبیعت رو خیلی دوس دارم بجز سوسکای دسشویی...اگه فیلم مردان سیاهپوش1 رو دیده باشین بصورت غیرمستقیم خطر سوسکای دسشویی رو بیان کرده...بگذریم...داشتم میگفتم ..من حیوونا رو خییییلی دوس دارم...ولی خوب بعضی وختا یه کوچولو بد میشم اذیتشون میکنم...یه چیزی بگم...من یه بار به شکل ناخواسته یه گربه رو کشتم...هنوز دلم میگیره وختی یادم میاد...بعضی وختا گریم میگیره...بعدن براتون تعریفش میکنم...خوب...من یه جورایی یه گربه سفید دارم...دختر خوبیه...خانم سفید...اسمشه...کاملا سفیده...از مانی هم خوشش نمیاد...خوب...یه بار این خانم سفیدمون دو تا بچه داشت چقدم خوشکل بودن...دوتاشون سیاه و سفید بودن...پشت بوم ازشون مواظبت میکرد...همیشه کنارشون بود..فقط وختی من میرفتم پشت بوم نگهشون میداشت نزد من میرفت یه چرخی میزد میومد...خوب...یه بار که من با بچه هاش تنها بودم داشتم باشون بازی میکردم...یه جا بند نبودن هی اینور اونور میرفتن ..کلافم کرده بودن...منم یه فکر شیطانی به سرم زد...نشستم دم دوت

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از شیطان نجات بده یه چشمم به شبکه بود یه چشمم به مهمونا....... سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...خوب..یه خاطره خاص دارم...زود بریم سر موضوع...خیلی خوب...معمولا توی مهمونیایی که معمولا مردم با هم رودرواسی دارن یا خودشونو یه کوچولو جلوی همدیگه جمع و جور میکنن شبکه تلوزیونی که گرفته میشه شبکه مستند حیوانات هستش...کمتر میرن سراغ شبکه های رقص و آواز و سریال و فیلم سینمایی...چون هرلحظه ممکنه تصاویری پخش بشه که توی جمع نسبتا غریبه دیده نشه بهتره...خاطره منم توی یکی از همین مهمونیا بود....مهمون داشتیم...یکی از دوستای عموجان بود...یه جوری مهمونی ویژه بود که من مجبور بودم کت و شلوار بپوشم و تحملش کنم چون اصلا از کت شلوار خوشم نمیاد...میدونم شما هم از هر ده نفرتون نه نفرتون با من هم عقیده این...ممنونم...خوب...عموجان یه شبکه مستند گرفته بود که هرکی دوس داشت تماشا کنه...من بهشون میگم شبکه حیوونا...منم که به شدت حیوون دوست...یه چشمم به شبکه بود یه چشمم به مهمونا...داداش جان مانی هم بود چون دوست عموجان که بچگیای مانی رو دیده بود میخواست بزرگیای مانی رو هم ببینه...مانی بااون کت شلوارش شبیه آقای خود

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

به نام خدایی که فقط یکیست نه بیشتر سلام دوستای عزیزم....میخوام براتون از یک مرد بزرگ ...یک مرد خیلی بزرگ...اصلا بزرگترین مرد تاریخ حرف بزنم....حضرت محمد مصطفی علیهه سلام....خوب...از دوران پیامبری این مرد بی همتا که خیلی گفته شده...پس بهتره من چیزی نگم...بیشتر دوس دارم از یه قسمتی از زندگی این مرد بگم که برای من خییییلی جالبه....هرچند حضرت محمد از همون اول تولدشون دنیا رو تکون دادن ولی تا قبل از چهل سالگی که پیامبر نبودن....حالا میخام یه کوچولو از دورانی بگم که هنوز پیامبر نبودن...ایشون قبل از پیامبری یکتاپرست بودن و به شدت خداشناس و البته زحمتکش...بخدا این مرد بزرگ کارگری کرده....زحمت کشیده...عرق ریخته....خوب...غار حرا رو که حتما میشناسین...محلی بوده که ایشون زیاد اونجا میرفتن برای عبادت با خدای عزیز...فکرشو بکن...شبه شب باشه توی اون تاریکی یه نفر پاشه بزنه به کوه و خودشو برسونه به یه غار کوچیک...اصلنم نترسه....واقعا مرد میخاد اینکار...منکه جرئت همچین کاری ندارم...بخدا جای تاریک باشم از ترس قرآن ختم میکنم تا نجات بیابم...خوب...بازم این حرف اصلیم درمورد ایشون نیست....الان میگم...ایشون ق

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از ریاضی نجات بده ...اونجا توی مطب یه سالن بود که مشتریا منتظر میموندن تا نوبتشون برسه..... سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...چه خبر؟....خوب...من یکی از کارایی که خیلی دوس دارم انجام بدم اینه که هرکاری مامان خاله نسا داشت دوس دارم خودم براش انجام بدم...خوب...قرار بود سمعکش عوض بشه یه دونه جدید بزاره ....خوب...من میخواستم برم شنوایی سنجی تا یه دونه جدید بگیرم ولی زنعموجان اجازه نمیداد...خودش میخواست اینکاروانجام بده ...خوب...ولی هرجوری بود منم باهاشون رفتم...با مامان خاله و زنعموجان...یه مرد باید همراهشون باشه دیگه...خلاصه رفتیم...اونجا توی مطب یه سالن بود که مشتریا منتظر میموندن تا نوبتشون برسه....ولی چون خانم دکتر از آشناهامون بودن تا وارد شدیم زنعمو جان و مامان خاله رفتن داخل اتاق دکتر...پارتی بازیه دیگه.... ولی دیگه به من اجازه ندادن برم داخل...من موندم توی قسمت انتظار....ناگهان دو نفر نقابدار با چاغو وارد شدن یکیشون داد زد (همتون بخوابید رو زمین...زوووووود)...خخخخخخخ...الکی گفتم...خوب...بعدش یه آقایی اومده بود ظاهرا باطری سمعک میخواست بخره...داشت با خانم منشی حساب میکرد..نمیدونم

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از شیطان نجات بده سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوبین؟...یکی از دوستای خیلی خوبم ازم خواست که یه خاطره از شب یلدا بنویسم...همون طولانی ترین شب سال...خوب...باشه مینویسم...یه خورده دیر دارم مینویسم....ولی خوب...شب یلدای امسال یعنی همینکه گذشت...تقریبا مثل هرسال چندتا از فامیلامون خونه ما بودن...همونطور که میدونین توی شب یلدا همه دورهم جمع میشن و میوه و اینا هست و حرف میزنن با هم....از ساعت حدود پنج بعدازظهر دیگه مهمونا اومده بودن...همشونم الحمدالله سرحال و پر از انرژی...خداروشکر...اکثرا میگفتن که حتما تا طرفای صبح میمونن خونه ما و برای همدیگه کری میخوندن...کم کم ساعت یازده شب شد...مهمونای عزیز یه کم خسته و خوابالو...ولی مقاومت میکردن...یازده و نیم فامیل اولی پاشدن رفتن...ساعت دوازده شد...فامیل بعدی...دیگه همه خوابالوی خوابالو شده بودن و خمیازه میزدن...خلاصه کنم...ساعت یک و نیم شب دیگه هیشکی نمونده بود...همه رفته بودن خونه هاشون که بخوابن...خانواده منم وختی همه رفتن اونام گرفتن خوابیدن...شب بخیر....ولی یه نفر مونده بود...کاملا بیدار... اون بیدار مونده بود با یه عالمه میوه همه جو

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از شیطان نجات بده شاهان هم یه چیزی بهش گفت که نمیتونم اینجا بنویسم.... سلام دوستای گلم...عزیزای خوشکلم...خوبین؟..خوشین؟...خوب..ایندفه یکی از دوستای خوبم بهم گفت که یه خاطره از مدرسه بنویسم...باشه به روی چشم...مینویسم...مال همین امساله...خوب...ما تو کلاسمون یکی داریم که همچین بگی نگی زشته...نه که من از قیافه کسی ایراد میگیرم..نه...واقعا زشته و خنگه و کودن...خوب...زنگ تفریح بودم مام داشتیم تفریح میکردیم...که این دوستمون اومد سمت من...اولش هی حرف الکی درمیاورد چرند میگفت...منم بالاخره بهش گفتم..(چته؟...بگو..خجالت نکش)..اولش نمیگفت بالاخره هرجوری بود بهم گفت که خواستش چیه...راستش اون میخواست بایه نفر دوست بشه ولی اعتمادبه نفسشو نداشت...اومده بود از من کمک بگیره...منم گفتمش (حالا ایشون کی هست؟)...بعدش با انگشتش طرف مقابلشو بهم نشون داد...یه پسری بود خیلی خوش قیافه و خوش لباس و مودب و درسخون...خوب....اون آقاپسر یه گوشه واستاده بود با هیشکی حرف نمیزد...خوب..اون شاهان بود...یعنی این دوستمون شاهان رو برای دوستی انتخاب کرده بود...خوب...منم بهش گفتم..(خوب این که کاری نداره برو سرصحبتو باز ک

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از صدای سوت نجات بده ...ولی اونروز خیلی خیلی کم خوابیده بودم... سلام دوستای گلم ..عزیزای دلم...خوب..ببخشید یه ذره دارم دیر آپ میکنم...این وبلاگ هرروز یه ضدحال جدید بهم میزنه....خوب...نمیدونم اهل فیلم رزمی دیدن یا همون فیلم کاراته ای دیدن هستین یا نه...خوب..اگه دیده باشین بعضی وقتها ..یه لحظات کوتاهی از فیلم که در حد چند ثانیه هستش...توی بعضی فیلمای کاراته ای...نه توی همشون...مثلا یکی یه ضربه قوی به سرش میخوره و گیج میشه...بعدش همزمان با ضربه خوردن و گیج گیجی شدن یارو...یه صدای سوت دنباله دار خفیف هم بوسیله جلوه های ویژه روی فیلم پخش میشه...بچه ها این صدای خفیف سوت کاملا حقیقت داره...من چندوقت پیش تجربش کردم...بچه ها من همونجور که قبلنم بهتون گفتم دارم کاراته یاد میگیرم....کاراته کیوکوشین...سنگینترین سبک کاراته جهان...واقعا سخت و نفس گیره...یعنی توی مبارزه دو حریف اونقد به بدن و سروکله همدیگه مشت و لگد میزنن که بالاخره یکیشون کم بیاره...بعدش چیزی به نام عقب نشینی نداریم توی این مبارزه ..روبرو هم وایمیستیم فقط کتک میزنیم و کتک میخوریم...همزمان که ضربه میزنیم..ضربه میخوریم...توقف تو

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

ما را از شیطان نجات بده سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...خوبین؟..خوشین؟...خیلی خوب...یه مطلبی دارم ایندفه که یه کلمشم مال خودم نیست....خوب...یعنی چند روز پیش داشتم فیلم میدیدم....یکی از فیلمای آقای دو صفر هفت..یا همون جیمز باند بود....بچه ها هالیوود یا کلا شرکتهای فیلمسازی معروف و بزرگ همیشه برای اینکه قهرمانهای فیلماشونو قدرتمند و ناجور جلوه بدن میان ضدقهرمانها یا شخصیت منفی فیلما رو خیلی قدرتمند نشون میدن...مثلا اونها رو انسانهایی خیلی قوی...یا خونسرد...یا باهوش...یا خیلی فلسفی و دانشمند نشون میدن....این کار باعث میشه قهرمان در مبارزه با ضدقهرمان محبوبتر و جذاب تر بشه...خوب...این مطلبی که میخام بگم رو ضدقهرمان فیلم وقتی که آقای باند رو دستگیر کرده بود و بسته بودش به صندلی گفت....ضدقهرمان فیلم قبلا همکار جیمزباند بود که بخاطر یه اتفاق بد با کل مجموعه دشمن شده بود...یه دشمن خطرناک و به اندازه آقای باند...باهوش بود...اینجوری بود که از تهه سالن خیلی بزرگی یه در بزرگ باز شد و یه آقای خوشتیپ و خوش لباس که یکی از همکارای قدیم آقای باند بود وارد شد و همینطور که میومد یه چیزی رو برای 007تعریف

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 9:28

صفحه بندی